ذبيح الله صفا

541

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

گر پيش شمع روى تو ره باشدم شبى * پروانه‌وار جان بسپارم برابرت عمرم سبك عنان شد و هجرم گران ركيب * ز آن دل سبك شدست چو زلف گران سرت سوگند مىخورم بخدايى كه در ازل * با جوهرم به مهر برآميخت جوهرت سوگند مىخورم بحكيمى كه حكمتش * آراست در مشيمه جمال منوّرت سوگند مىخورم بجلال مصوّرى * كاو بود در مبادى فطرت مصوّرت سوگند مىخورم بلطيفى كه لطف او * بر سر نهاد از لَطَف حسن افسرت سوگند مىخورم بيكى بىنظير كاو * نَظّاره‌گاه ناظر من ساخت منظرت سوگند مىخورم به بهشت و لقاى حور * يعنى بطلعت رخ خورشيد پيكرت سوگند مىخورم بنهال خدنگ سرو * يعنى براستىِ قدِ چون صنوبرت سوگند مىخورم بمه چارده شبه * يعنى بنورِ صَفْوَت رخسار انورت سوگند مىخورم بگَه صبح روز وصل * يعنى بنور عكس بناگوش ازهرت سوگند مىخورم بنسيم رياض خلد * يعنى بنكهت سر زلف معنبرت سوگند مىخورم بخدنگ ز ره گذار * يعنى بنوك ناوك مژگان لاغرت سوگند مىخورم بدم بلبل فصيح * يعنى بدان بيان و زبان سخنورت سوگند مىخورم بلب چشمهء حيات * يعنى بخنده‌هاى لبان چو شكّرت سوگند مىخورم به دو زنّار تابدار * يعنى بدان دو زلف دل آشوب دلبرت سوگند مىخورم به دو جادوى بابلى * يعنى بدان دو نرگس شوخ فسونگرت سوگند مىخورم به دو خم يافته كمان * يعنى بدان دو ابروى چون مشك اذفرت سوگند مىخورم بدل آهن و حجر * يعنى به سختى دل بىرحم كافرت كاندر جهان بدست نيامد به صد قران * يك بندهء مطيع‌تر از ابن همگرت * * آخر شبى ز لطف پيامى بما فرست * روزى بدست باد سلامى بما فرست در تشنگىّ وصل تو جانم بلب رسيد * از لعل آبدارْ تو جامى بما فرست